close
چت روم
داستان دختر و شیخ شهر
.::محل تبلیغات شما::.

سایت سرگرمی تودرتو | کسب درآمد بالا | tudartu  يه بابابي خواست بره مسافرت که دختر مجردي هم داشت..با خودش گفت دخترم رو مي برم نزد امين مردم شهر و ميرم مسافرت و برميگردم.. دخترش رو برد پيش شيخ و ماجرا رو براش توضيح داد و شيخ هم قبول کرد و به مسافرت رفت.شب شد و دختر ديد که شيخ بستر دختر رو بغل بستر خودش آماده کرد و خواست که بخوابه. دختر با زحمت تونست از دست شيخ فرار کنه.هوا خيلي سرد بود.دختر بعد از فرار هيچ لباس گرمي به تن نداشت.توي راه ديد که يه جمع دور آتيش جمع شدن و دارن مشروب مي خورن و مست کردن... با خودش گفت اون شيخ بود مي خواست باهام…

امروز سه شنبه 03 مهر 1397
لینک دوستان